ریحانه، گل خوشبوی من
بیا درکنارم و هرس کن علف های هرز دلتنگی ام را . . . 
قالب وبلاگ

To u 

و تو شدی انقلاب زندگی من...

حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ دار شده است...

                     قبل از تو...

                                     بعد از تو...

و اینجا دفتری است از تاریخ با تو بودن...

                   حضورت در زندگی ام مبارک عزیزم...

                 

[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 17:31 ] [ مامان مینا ]

سلام دختر شیرین من...

بعد از مدتها اومدم والبته با گوشی... الان امتحان کردم دیدم نميتونم باهاش عکساتو  آپلود کنم ولی برات مینویسم.

از شیرین کاریها و شیطنت هات مینویسم.

اول اینکه برات بگم چرا اينهمه غیبت داشتم تو وبلاگت.. از دست جنابعالی جرات روشن کردن کامپیوتر رو ندارم. تقریبا از پارسال همین موقع ها. تقریبا دوسه هفته ای ميشه که گوشی جدید خریدم و گوشیم از دست تو روزگار نداره از بس که باهاش بازی میکنی. منم مجبورم نصف شبها باهاش کار کنم.

میگی: ایشیت بده داشین دازی اوکونم( گوشیتو بده ماشین بازی بکنم)

بعد هم پو درهر حالتی همه باشه فقط بهش میدی بخوره حتی بعد از اینکه سیر میشه.

بعضی جمله ها که از زبان اطرافیان یاد گرفتی و وقتی ازت میپرسیم میگی:

مامانی(مامانا): ننه م .... بالام

باباجون( باباشون): گل گلاب( دو دویاب

مامان زهرا(ززر): ای خدایان از دست ریحانه برم کجا؟( ای حویا ا دس ننانه.. چوجا ؟؟؟؟)

بابا:ریحانه گلی( ننانه دویی)

خاله اذر: نگو ززر بگو ماماااان ( ادو ززر بدو مامااااان)

وکلی شیرین زبونی دیگه که الان یادم نیست.

هراز چندی گاهی دست دور گردنم میاندازی و بهم میگی: دوست دایم...

منم که عاشقتم. فقط گاهی وقتا کاری به سرم میاری که دلم ميخواد از دستت ببینم گریه،کنم و در کل زیاد اشکم در آوردی.مثلا موقع عوض کردن پوشک. تا امروز 2 سال و 19 روزه هستی ولی هرچه سعی کردم از پوشک بگیرم نتونستم و مسایلی که اینجا جاش نیست بگم.

تازگی ها خیلی بغلی شدی اصلا نميذاری به هیچ کاری برسم دم غروب که باید شام درست کنم و کلی کار دارم همش گریه میکنی و میگی: بدل

طفلی مامانی. کمر درد شدیدی داره از دست تو...و تو چطور میخواهد زحمتشو جبران کنید من نميدونم.

شبها تا دیر وقت بیداری و من بیچاره اگه قصد داشته باشم بعد از خوابیدن تو پاشم به کارآمدی برسم از دست تو کلافه میشم و خوابم میبره. شبها هم که حتما باید پیشت بخوابم وگرنه بوی منو که حس نکنی بیدار میشی و خونه رو رو سرت میگذاری. یه مدتی تصمیم گرفتم جاتو جدا کنم ولی خودم از نگرانی تا صبح خواب نداشتم. ضمنا اصلا عادت به پتو نداری و بخاطر همین از امشب که همش 19 روز از پایان تابستان میگذرد بخاری گذاشتیم. چون سلامتی تو برامون از همه چی مهم تره.

دیگه باید بخوابم. فردا باید برم مدرسه بقول تو: مسسه

درباره شیرین زبونی های دیگه ت بعدا مینویسم عزیزم.

آروم بخوابی شیرین من..

[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 3:55 ] [ مامان مینا ]
[ دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 ] [ 0:41 ] [ مامان مینا ]

سلام دختر ناز مامان:

منو ببخش بخاطر همه ی بدی هام...

من و ببخش از اینکه اینهمه تنهات میذارم... بخدا اصلا فکرشو نمیکردم این ترم اینجوری بشه و من و تو درست تو زمانی که باید از همدیگه لذت ببریم اینهمه از هم دور باشیم...

این روزا دیگه دارم برای تموم شدن این ترم لحظه شماری میکنم اما هرچی میگذره دانشجوها مشتاقترند به درس چون وقتی سر کلاس هستم با تموم جون و دلم بهشون درس رو یاد میدم...

البته اینو هم بگم که وجود نازنین و پر مهر مامانی عزیز تر جانم بهم انقدر آرامش میده که وقتی سر کار هستم اصلا فکر میکنم مجردم یعنی تا این حد به هیچی فکر نمیکنم.

روزای شنبه و سه شنبه خیلی بهم سخت میگذره به دو علت یکی اینکه چون روز قبلش همش با هم هستیم انگار بهت وابسته میشم و دوری ازت برام سخته دوم اینکه روز شنبه و سه شنبه از صبح تا عصر همدیگه رو نمیبینیم.

یکشنبه ها ساعت 12 کلاس علمی کاربردی تموم میشه ولی با وجود اینکه کلاس بعد از ظهر 1 و ربع شروع میشه بازم برای دیدنت میام خونه و بعد میرم دانشکده.

دوهفته ست که برای بچه های دانشکده مجبورم کلاس جبرانی بذارم و بخاطر همین 4 شنبه ها بعد از ظهر هم همدیگه رو نمیبینیم.

البته فکر کنم این سختی مال منه فقط چون وقتی با تموم جون و دلم میام خونه و وقتی آغوشم حسرت یه قطره از لطافت توئه تو اصلا تحویلم نمیگیری و بغلم نمیای مگه اینکه برای خوردن شیر ...

برای یه چیز دیگه منو ببخش اونم اینکه شبا که بعد از یه رو سخت میام خونه و شدیدا به استراحت و آرامش احتیاج دارم حوصله بازی با تو و شیطنت های و خرابکاریهای تو رو ندارم... و گاهی من یا بابای سرت داد میزنیم که بعدا فوری پشیمون میشیم و بوست میکنیم و تو هم میخندی...قربونت برم الهی...

 اینم چند تا عکس از این روزهای تو:

اینروزها بخاطر بلا استفاده ماندن کالسکه جنابعالی، داریم ازش بعنوان صندلی غذا خوری استفاده میکنیم...

ببین چیکار میکنی موقع غذا خوردن...

بقول خودم وبابایی آخر غذا خوردنت محل یه چیزی تو مایه های لانه مرغ میشه...اییییییی...

سر هر وعده هم دست کم یه لیوان یا یه بشقاب فدای سر شما میشه...

 

 شیطونی های تو به دوربین مامانی وقتی من نیستم:

این میز رو مامانی جلو تلوزیون گذاشته که تو نتونی اونو خاموش کنی ولی تو راه بهتری پیدا میکنی برای شیطونی ...

این اسمش خرگوشیه... ویدا جون برای تولدت خریه...

خیلی دوستش داری و عصرا که میایم خونه اول میری سراغ اون...

  اینم لباسیه که خودم برات دوختم ولی روزی که رفتیم مهمونی نگذاشتی ازت عکس بگیرم ...

ببین خونه مون به وضعیه...از بس که غر غر کردی...

وایییییی... مدرسه دیر شد...

امشب اصلا درست حسابی ندیدمت...حتی کنارت نخوابیدم...

فردا و پس فردا همش با همیم

صبح بخیر دختر صبورم...

پاشو ببرمت خونه ی مامانی تا عصر...

دوستت دارم عزیزم..

[ چهارشنبه 13 آذر 1392 ] [ 6:52 ] [ مامان مینا ]

سلام دختر نازنینم...

خیلی وقته پشت کامپیوتر نشستم و دارم کارامو انجام میدم و تو همچنان خوابی... الهی بمیرم که بعد از طی دوشب تب امشب راحت خوابیدی. حتی بیدارت کردم شام بخوری انقدر خوابت می اومد که نخوردی و خوابیدی...

منم دیگه الانا میام پیشت ولی قبلش گفتم یه پست جدید بذارم. کارم که انجام نشد لااقل اینجا یه چیزی بنویسم و از عکسات بذارم.

عنوان این پست رو اولین مسافرت تو گذاشتم ولی از بس دیر میام اینجا خیلی حرفا برای گفتن دارم...

مراسم شب هفت فوت خاله ی مامانی بود و با مامانی برنامه ریزی کردیم بریم کرج و سری هم به خاله خودم هشتگرد بزنیم.

موقع رفتن خیلی راحت بود نصف راه رو خواب بودی و نصف دیگه شو بغل مامانی بازی میکردی...

 

خیلی با مزه بود که تو اونجا اصلا طرف من نمی اومدی و همش دور و پشت مامانی و بغل مامانی بودی فقط گاهی که گشنه ت میشد برای شیر خوردن می اومدی بغل من و تا شیرتو میخوردی بازم فوری میرفتی پیش مامانی...

همه از این همه محبت و عشق بین تو و مامانی تعجب کرده بودن و خنده شون میگرفت...

برای خرید داشتیم میرفتیم گوهردشت که تو تو ماشین حسابی رقصیدی و بشکن زدی و دست زدی و...

اینروزا هر ارتفاع کوتاهی میبینی دلت میخواد ازش هی بری بالا و بیای پایین و یه نفر باید اسیر تو بشه که یه هفت هشت باری بالا پایین بری..

وگاهی خیلی دوست داری ازمون دور بشی... انگار حس استقلال طلبی داره درت تقویت میشه...

هر جا تسبیح یا مرواریدببینی دور گردنت میندازی و چند دقیقه ای سر گرمی.

اینجا تسبیح هزار تایی خاله رو که دیدی هنگ کرده بودی...

موقع برگشتن از سفر یه خورده خسته شده بودی و نق میزدی ولی مامانی و پسر خاله آرش نذاشتن بهت بد بگذره...

شبت قشنگ دخترم

به امید سفرهای بهتر و زیباتر...

 

[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 2:22 ] [ مامان مینا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

فرزندم: حالا که می آیی، چترت را ببند... در ایوان این خانه چیزی جز امید نمی بارد...
آرشيو مطالب
امکانات وب

كد ماوس