ریحانه، گل خوشبوی من
X

ریحانه، گل خوشبوی من
بیا درکنارم و هرس کن علف های هرز دلتنگی ام را . . . 
قالب وبلاگ

To u 

و تو شدی انقلاب زندگی من...

حالا هر آنچه در زندگی من است تاریخ دار شده است...

                     قبل از تو...

                                     بعد از تو...

و اینجا دفتری است از تاریخ با تو بودن...

                   حضورت در زندگی ام مبارک عزیزم...

                 

[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 17:31 ] [ مامان مینا ]
[ يکشنبه 19 دی 1395 ] [ 12:22 ] [ مامان مینا ]

سلام عروسک نازم

چقدر دلم میگیره وقتی میام اینجا میبینم دیگه هیچ پستی تو این دوسال اخیر نگذاشتم.

چقدر حرف دارم برات عزیزم.

تا امروز 4 سال و 3 ماه و 19 روز از عمر قشنگت میگذره.زمان گذشت اما سخت گذشت. چه اتفاقها که نیفتاد و....

الان رفتی مهد کودک و من خونه م. تو ی این مرخصی.؟ همه مون منتظر اومدن داداش کوچولوی تو هستیم. داداش کوچولویی که وقتی شنیدی قراره خدا بهت هدیه بده کلی بخاطرش گریه کردی و گفتی من داداش نمیخوام. من خواهر میخوام.

و منم بهت گفتم حالا خواهی دید این داداش کوچولو چه جاهایی پشتیبان و حامی تو خواهد بود.

عزیز دلم.

دختر شیرینم.

این روزا خیلی نگران روحیات تو هستم. اینکه اومدن یه نوزاد جدید چه حال و هوایی قرار به خونه مون بده.و اینکه نکنه ذره ای از محبتم به تو کم بشه. این روزا خیلی مواظب رفتارم هستم. خیلی.

هر چی قصد کردم برا داداشت بخرم، قبلش برا تو خریدم.  اصلا این داداش مال تو هست و اگه قراره بیاد به برکت وجود تو هست. اصلا خدا، به خاطر تو داره این موهبت الهی رو بهمون هدیه میده.

دیگه طاقت نداری. وقتی برات از اومدن داداشت حرف میزنم، ذوق میکنی و میری تو فکر. انگار دلت میخواد همون لحظه بقلش کنی و....

قربون تو خواهر مهربون و دلسوز بشم من، که وسایل داداشت رو روزی چند بار با حساسیت زیاد تو کمد خودت میچینی.و لباساشو به گیره لباس اویزون میکنی و مواظبی که کثیف نشه.

تو رو خدا همینجوری پاک و معصوم بمون. برای داداشت خواهری کن عزیزم. از خدا کمک بگیر که همیشه پشت و پناه همدیگه باشید و همینجوری بمونید.من و بابا هم کاری بغیر از دعای خیر براتون، از دستمون برنمیاد.

به امید خدا، 15_20 روز دیگه داداشت بدنیا میاد.

اسم قشنگش رو به خواست تو، علی میگذاریم. علی تنها...

بابا دوست داشت بذاریم علیرضا، ولی من و تو با علی تنها موافق تریم.

انشالله حضرت علی، یار و یاورش باشه.

قربون دختر قشنگم برم. من.

این روزا خیلی کار دارم. دارم خونه رو برای اومدن علی کوچولو اماده میکنیم. و مهمونایی که قراره برای گفتن تبریک به تو نازنینم بیان خونه مون. خیلی سخته خونه ای که 3 ساله.... بماند. 

امیدوارم بتونم مامان خوبی برا هر دوتا تون باشم.

بازم میام مینویسم برات

فعلا برم.

امروز سفارش ماکارونی دادی. دوست داری از مهد که میای من برات غذای مورد علاقه تو درست کنم. پاشم برم با عشق برا دختر نازم غذا درست کنم.

فعلا بای

[ يکشنبه 19 دی 1395 ] [ 12:13 ] [ مامان مینا ]

سلام دختر شیرین من...

بعد از مدتها اومدم والبته با گوشی... الان امتحان کردم دیدم نميتونم باهاش عکساتو  آپلود کنم ولی برات مینویسم.

از شیرین کاریها و شیطنت هات مینویسم.

اول اینکه برات بگم چرا اينهمه غیبت داشتم تو وبلاگت.. از دست جنابعالی جرات روشن کردن کامپیوتر رو ندارم. تقریبا از پارسال همین موقع ها. تقریبا دوسه هفته ای ميشه که گوشی جدید خریدم و گوشیم از دست تو روزگار نداره از بس که باهاش بازی میکنی. منم مجبورم نصف شبها باهاش کار کنم.

میگی: ایشیت بده داشین دازی اوکونم( گوشیتو بده ماشین بازی بکنم)

بعد هم پو درهر حالتی همه باشه فقط بهش میدی بخوره حتی بعد از اینکه سیر میشه.

بعضی جمله ها که از زبان اطرافیان یاد گرفتی و وقتی ازت میپرسیم میگی:

مامانی(مامانا): ننه م .... بالام

باباجون( باباشون): گل گلاب( دو دویاب

مامان زهرا(ززر): ای خدایان از دست ریحانه برم کجا؟( ای حویا ا دس ننانه.. چوجا ؟؟؟؟)

بابا:ریحانه گلی( ننانه دویی)

خاله اذر: نگو ززر بگو ماماااان ( ادو ززر بدو مامااااان)

وکلی شیرین زبونی دیگه که الان یادم نیست.

هراز چندی گاهی دست دور گردنم میاندازی و بهم میگی: دوست دایم...

منم که عاشقتم. فقط گاهی وقتا کاری به سرم میاری که دلم ميخواد از دستت ببینم گریه،کنم و در کل زیاد اشکم در آوردی.مثلا موقع عوض کردن پوشک. تا امروز 2 سال و 19 روزه هستی ولی هرچه سعی کردم از پوشک بگیرم نتونستم و مسایلی که اینجا جاش نیست بگم.

تازگی ها خیلی بغلی شدی اصلا نميذاری به هیچ کاری برسم دم غروب که باید شام درست کنم و کلی کار دارم همش گریه میکنی و میگی: بدل

طفلی مامانی. کمر درد شدیدی داره از دست تو...و تو چطور میخواهد زحمتشو جبران کنید من نميدونم.

شبها تا دیر وقت بیداری و من بیچاره اگه قصد داشته باشم بعد از خوابیدن تو پاشم به کارآمدی برسم از دست تو کلافه میشم و خوابم میبره. شبها هم که حتما باید پیشت بخوابم وگرنه بوی منو که حس نکنی بیدار میشی و خونه رو رو سرت میگذاری. یه مدتی تصمیم گرفتم جاتو جدا کنم ولی خودم از نگرانی تا صبح خواب نداشتم. ضمنا اصلا عادت به پتو نداری و بخاطر همین از امشب که همش 19 روز از پایان تابستان میگذرد بخاری گذاشتیم. چون سلامتی تو برامون از همه چی مهم تره.

دیگه باید بخوابم. فردا باید برم مدرسه بقول تو: مسسه

درباره شیرین زبونی های دیگه ت بعدا مینویسم عزیزم.

آروم بخوابی شیرین من..

[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 3:55 ] [ مامان مینا ]
[ دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 ] [ 0:41 ] [ مامان مینا ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

فرزندم: حالا که می آیی، چترت را ببند... در ایوان این خانه چیزی جز امید نمی بارد...
آرشيو مطالب
امکانات وب

كد ماوس