ریحانهریحانه، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

ریحانه، گل خوشبوی من

6 روزه که از بابایی دوریم

سلام دختر نازم الان اینجا کلی نوشتم ولی نمیدونم چرا همش پاک شد؟؟؟؟؟  اصلا ولش کن... دارم با لب تاب دایی جون مینویسم که فارسیش معلوم نیست... دارم کلافه میشم نبود بابایی بی طاقتم کزده امشب خونه دایی جون مهمون بودیم که بابایی زنگ زد. امروز کلی تلاش کردم بهش زنگ بزنم نشد. این عکسای خونه دایی جونه:   این عکسارو هم خاله جون برات درست کرده: ...
14 دی 1391

خبرای جدید

سلام عزیز دلم الان تو بقلمی و نمیدونی چقدر با مزه به صفحه کلید و مانیتور نگاه میکنی... آدم دلش میخواد بخورتت... اومدم چند تا خبر بدم و برم... دیروز تولدم بود و مامانی و دایی جون برای اهدائ هدیه اومدن خونه ما. منم نذاشتم شب برن و موندن.بخاطر همین اصلا وقت نکردم به اینجا سری بزنم. دیروز از اداره زنگ زدن و بهم گفتن باید برای تدریس در گروههای آموزشی استان خودمو آماده کنم و فردا برم مدرسه ... حالا فردا که پنج شنبه ست قراره از ساعت 8 تا 12 دور از هم باشیم و من نمیدونم من و توچطوری این دوری رو میخوایم تحمل کنیم عزیزم. راستی چند روز پیش هم مدیر گروه دانشکده بهم زنگ زد و گفت که واسه ترم آینده سه شنبه ها بعد از ظهر دانشکده برام کلاس گذاشت...
6 دی 1391

عکس های مربوط به قبل از بدنیا اومدن تو

سلام عزیز دلم بالاخره بعد از سه ماه تونستم این عکسا رو که مربوط به سیسمونی تو و قبل از تولدته رو اینجا بذارم ببخشین که دیر شد البته این همه عکسا نیست بقیه شو بعدا که وقت کردم دوباره میذارم. اینجا اتاق توئه و من در حال دوخت روتختی برای تو عزیز دلم. اون موقع 8 ماه بود که تو دل مامانت بودی. و من بی وقفه کار میکردم که زودتر اتاق تو رو اماده کنم. دلم برای چرخ خیاطیم و خیاطی کردن تنگ شده... تاحالا هیچکی بغیر از تو نتونسته  منو سه ماه از خیاطی کردن دور نگه داره شیرین مامان وبالاخرا نتیجه تلاش مامانت شد این... امیدوارم که خوشت بیاد عزیزم.البته من تنها نبودم مامانی هم کمکم کرد خدا کنه بتونیم به زودی نتیجه زحمتاشو تقدیمش کنیم. اینم...
6 دی 1391

شب تولد من

شب تولد آدم ، مث یه قرار اعلام نشده اس . که همش منتظری آدمهای بیشتری سر قرار بیان ، ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی ... شب تولد آدم ، مث یه قرار بی قراره ...  امشب شب تولد منه... شب تولد یه مامان 27 ساله که تازه بعد از 27 سال تازه فهمیده امشب چه شبیه... سالگرد تولد امسالم با تمام اون 26 سال قبلی زمین تا آسمون فرق داره چون حالا دیگه خودمم یه مادر هستم. و من  باید این میلاد رو به مادر خودم تبریک بگم که 27 سال پیش در چنین شبی صاحب یه دختر شده البته نه که بخوام براش دختر خوبی بودم... نه.. اما در حد توانم سعی کردم دلش رو بدست بیارم  و همیشه از اینکه به میلش رفتار کنم در اوج لذت بسر میبردم. اینکه میگم همیشه به میلش رف...
5 دی 1391

جشن سه ماهگی همزمان با شب چله

سلام سه ماه ی مامان... بالاخره موفق شدم عکساتو آپلود کنم. الهی قربونت برم عزیزم، دیشب جشن تولد سه ماهگی تو همزمان با شب چله بود و ما خونه آقاجون اینا بودیم. وای که همه مخصوصا آقاجون چقدر از حضور تو توی جمع امسالمون خوشحال بودن.   دیشب خیلی شب خوبی بود. موقع رفتن به خونه آقاجون جلو هر قنادی که میرسیدیم خیلی ترافیک بود و جای پارک نبود و اگه هم بود قنادی وحشتناک شلوغ بود خلاصه بالاخره عمو محمد تونست این کیک رو برات جور کنه.ولی نشد که روشو بنویسیم اما الان خودم برات مینویسم: ریحانه عزیزم تولد سه ماهگیت مبارک     و تو همش نق زدی یا گرسنه بودی یا خوابت می اومد. فدای اون چرت زدنت بشم عزیزم...   ای...
1 دی 1391

علت گریه های من

یک پسر کوچک از مادرش پرسید:مادر، چرا گریه می کنی؟ مادرش به او گفت:زیرا من یک زن هستم.پسربچه گفت:من نمی فهمم. بعدها پسربچه از پدرش پرسید:پدر، چرا مادر بی دلیل گریه میکند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زن ها به خاطر هیچ چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست که چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند؟! بالاخره سؤالش را برای خداوند مطرح کرد؛ مطمئن بود که خدا جواب سؤالش را می داند.او از خدا پرسید:خدایا،چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خدا گفت:زمانی که زن را خلق کردم خواستم موجود بخصوصی باشد؛ بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا همه ی دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش ...
25 آذر 1391

هفتم محرم وروز جهانی علی اصغر(ع)

سلام عزیز نازنینم: دیر وقته، تو و بابایی خوابیدین و من اینجا نشستم تا باز هم برای تو بنویسم: طفل نخورده آب کمی در حرم بخواب لالا گلم عزیز دلم اصغرم بخواب شرمنده ام که شیر ندارم... به سینه ام ناخن مکش تو خاک مکن بر سرم بخواب آرام که نمیشوی ای میوه دلم خیمه به خیمه هر چه تو را میبرم بخواب نزدیک به سه روز و سه شب میشود علی پلکم به هم نیامده مادر برم بخواب لالا گلم ببین که شبیه تو تشنه ام آتش مزن به جان من...نو گلم بخواب من خواب دیده ام که سرت روی نیزه بود خواب و خیال بود نشد باورم بخواب آره عزیزم امروز روز جهانی شیر خوارگان بود و من صبح زود تو رو برای شرکت در این همایش بزرگ آماده کردم...و او...
4 آذر 1391

پایان دو ماهگی

سلام دختر عزیزم... بغلت کردم و دارم برات مینویسم اما تو نمیذاری و همش گریه میکنی تازه نهارم درست نکردم...  گذاشتمت تو کریر بلکه بخوابی... دارم تکونت میدم. امروز صبح مامانی اومد اینجا پیشت بمونه من بتونم برم درمانگاه برای تشکیل پرونده . اونجا یه فرم بهم دادن گفتن باید حتما بچه دوماهش پر بشه بو فردا بچه رو بیار. ولش کن نمیذاری بنویسم... بعدا میام طاقت گریه هاتو ندارم فعلا بای ...
29 آبان 1391

روز بیست و چهارم

سلام نازنین مامان.. الان تو اتاق خودت خوابیدی باید برم بیارمت پیش خودم تا با خیال راحت برات بنویسم: ..................................................................................................................................... بعد از اون همه بیقراری کردن و گریه کردن این خواب خیلی بهت میچسبه خیلی خیلی ناز خوابیدی قربون ناز و اداهات.. این عکس رو همین الان ازت گرفتم( تو اتاق خودت) دیشب عمه بابایی خونه مون بود ما هم زنگ زدیم آقاجون و مامانجون هم اومدند . تو خیلی بیتابی میکردی منم خیالم راحت بود که عمه پیشمونه و حسابی بلده که باید چیکار کنیم خلاصه عمه هم شروع کرد به درست کردن جوشونده و ... بهد با آب نبات کمرتو ماساژ داد و گفت ب...
23 مهر 1391